
شبهایی هست که دوست داری کسی باشد تا فقط گوش باشد و بس...
فقط خفه خون بگیرد و حرفایت را با جان و دل گوش کند...
بیهوده ذوق نکن...
منظورم تو نیستی...!
محض اطلاع جنسیتش هم ابدا مهم نیست...
فقط "انسان" باشد...!!!
" جـ ــ ـُـنوטּ زَבه "

پ.ن : این متن رو 1 سال پیش نوشته بودم.
تو دفترم بود.
نمیدونم چی شد که این دفعه تصمیم گرفتم بزارمش تو وب.
حال و هوای اون روزا رو زنده کرد واسم.
مخاطبش اون کسیه که یه روزی بود و همه چیز بود...
الان نیست و خدا رو شکر میکنم...!
به همین راحتی...!!!
لمس خاطرات گذشته یک چیزی شبیه کشیده شدن ناخن بر روی تخته سیاه مدرسه است...! میلرزم... میپیچم به خود... و مژه هایم بی اراده یکدیگر را سخت در آغوش میگیرند...!! " جـ ــ ـُـنوטּ زَבه "
نیزه های افراشته بر دو تپه سرخ... لرزشهای گاه و بیگاه... مقاومت تا بیشترین حد برای مغلوب نشدن... برای در هم نرفتن و خیس از اشک نشدن... عجیب حکایتی دارند مژه هایم در مجاورت چشمان همیشه ابریم...! " جـ ــ ـُـنوטּ زَבه "

| طراح : صـ♥ـدفــ |